مرور رده
کودک و نوجوان
قطار سریع السیر در ایستگاه پیراشکی های خانگی
داستان «قطار سریعالسّیر در ایستگاه پیراشکی خانگی»، روایت زندگی است که همچون قطار، مسیری دارد؛ مقصدی، واگنها و…
فرشته ها (کتاب زیتون)
یکباره نفسش برید و گریه کرد. تا به حال گریهی پدر را ندیده بودم. فکر نکرده بودم چهقدر دردناک و دلهرهآور است. اشک…
روز اول، روز آخر (کتاب زیتون)
علفها در یک چشم به هم زدن گُر گرفته بودند و زبانههای آتش تا بالای دیوار آمده بودند. همان موقع، رضا هوار کشان از…
کوچه قهر و آشتی و غُول جنگ (کتاب زیتون)
زن که انگار تحت تاثير برخورد آسيدجعفر قرار گرفته باشد، گفت: «چی بگم والله؟ شما اولاد پيغمبريد، صاحب اختياريد!»...
کلاه اشرفی (داستان نوجوان)
طلا و پدرش، مثل دیو وارد اتاق شدند. محمد سر به زیر انداخته بود و جنب نمیخورد. از این که طلا را دستکم گرفته بود و…
بچه مرد (کتاب زیتون)
چادر توی صورتش کشید و مویهکنان گفت: «خدا ذلیلش کنه! لب رودخونه نشسته بودم و لباس میشستم که قایق موتوری از سمت…
بند یک (کتاب زیتون)
زن کیفش را زیر بغل زد و در حالیکه به زمین و زمان بد و بیراه میگفت از مسافرخانه بیرون رفت. مرد نامتعادل به…
ساعت گمشده (مجموعه داستان)
در را بستم و به راننده اشاره کردم برود. سمانه و بقیۀ کارگران مات و مبهوت نگاهم میکردند. ماشین پرگاز از جا کنده شد.…
چهارده و بیست و پنج صدم
مانی شوت میکند. سرم زیادی بالاست، نمیتوانم با سرم جلوی توپ را بگیرم. با پا هم نمیشود. توپ دارد از نزدیک شانهام…
کتاب خاتم: خاک، خون، پرتقال
نگاهم را دوختم به سمت چپ افق؛ خبری از سنگ خضر نبود. بیبی برایم گفته بود که خضر نبی تهِ دریا روی این سنگ سیاه…