مرور رده
کودک و نوجوان
من واکسن نمی زنم!
نفر اول گفت: «یک درخواست از شرکت تهیه نان داریم. موشها همهجا هستند؛ در مزرعه، در کارخانهی آرد، در نانوایی و در…
فقط یک آرزو دارم
وقتی پروانهماهی را دید، با شادی فریاد کشید: «پروانهماهی! ببین چه پولکهای درخشانی دارم!»
این همه سیب به کی رسید؟
کانگورو به کیسهی روی شکمش نگاه کرد. الان بچه نداشت و میتوانست استفادهی دیگری از کیسهاش بکند.
یعنی چند سیب در…
کلاه سفید
انگار یکی، جفت پاهایش را گذاشت روی حلقم و نفسم را برید. انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم. چشمم به صفحۀ گوشی خشک…
خاتم ۱: به ما نگاه کن
محمّد مانند خورشيدی درخشان از غار رفت و همه جا تاريك شد. با رفتنش قلبِ كوچكِ من هم همراه او رفت. ای كاش زودتر او را…
خاتم ۹: ماهی میان مه
پاکت را از روی میز برمیدارم و بازش میکنم. یک هفتهای میشود که رسیده؛ اما ای کاش حالاحالاها نمیرسید. دوباره…
خاتم ۹: هیزم های طلایی
ناگهان دیدم در آسمان سر و صدایی بلند شد. فرشتهها به سمت من نگاه میکردند. جبرئیل یکی از فرشتههای خدا، به خدا…
خاتم ۹: مؤذن
دستهایم میلرزید. سرم را با سنگینی به نردههای اسکله چسباندم. گریه امانم را ربود. قرار نبود اروند اینقدر بیرحم…
خاتم ۹: مثل خائف
حس میکردی تمام دنیا در دستانت است. حس میکردی خدا را داری. زمین و آسمان را، برگ و بار، باد و باران، قوس و قزح،…
نخ بادبادک
بادبادک میخواست از دست باد فرار کند، امّا نمیتوانست. راضی بود کلاغها گوشوارههایش را ببرند، ولی تنش سالم بماند.