مرور رده
کودک و نوجوان
روز اول، روز آخر (کتاب زیتون)
علفها در یک چشم به هم زدن گُر گرفته بودند و زبانههای آتش تا بالای دیوار آمده بودند. همان موقع، رضا هوار کشان از…
کوچه قهر و آشتی و غُول جنگ (کتاب زیتون)
زن که انگار تحت تاثير برخورد آسيدجعفر قرار گرفته باشد، گفت: «چی بگم والله؟ شما اولاد پيغمبريد، صاحب اختياريد!»...
کلاه اشرفی (داستان نوجوان)
طلا و پدرش، مثل دیو وارد اتاق شدند. محمد سر به زیر انداخته بود و جنب نمیخورد. از این که طلا را دستکم گرفته بود و…
بچه مرد (کتاب زیتون)
چادر توی صورتش کشید و مویهکنان گفت: «خدا ذلیلش کنه! لب رودخونه نشسته بودم و لباس میشستم که قایق موتوری از سمت…
بند یک (کتاب زیتون)
زن کیفش را زیر بغل زد و در حالیکه به زمین و زمان بد و بیراه میگفت از مسافرخانه بیرون رفت. مرد نامتعادل به…
ساعت گمشده (مجموعه داستان)
در را بستم و به راننده اشاره کردم برود. سمانه و بقیۀ کارگران مات و مبهوت نگاهم میکردند. ماشین پرگاز از جا کنده شد.…
چهارده و بیست و پنج صدم
مانی شوت میکند. سرم زیادی بالاست، نمیتوانم با سرم جلوی توپ را بگیرم. با پا هم نمیشود. توپ دارد از نزدیک شانهام…
کتاب خاتم: خاک، خون، پرتقال
نگاهم را دوختم به سمت چپ افق؛ خبری از سنگ خضر نبود. بیبی برایم گفته بود که خضر نبی تهِ دریا روی این سنگ سیاه…
کتاب خاتم: زمزمه هایی که زنده اند
محیا میرود روی چهارپایۀ آهنی و دست به کار میشود. کنجکاوی توی چشم تکتک بچهها و کارکنان سازمان دیده میشود. محیا…
یاسر و عدّاس در باغ بهشت
به جمعشان نزدیکتر میشوم و نگاهم روی مردی میماند. چقدر به دل مینشیند. وقار چشمانش دیدنی است. در گوشهای، نزدیک…