مرور رده
کودک و نوجوان
اینجا چه کسی به فکر گلها و پرنده هاست؟
محمد، آن شب خواب عجیبی دید. در خواب، دید که با خواهرش مثل هر روز، رفتهاند به پشتبام خانهشان. لینا به گلها و…
من واکسن نمی زنم!
نفر اول گفت: «یک درخواست از شرکت تهیه نان داریم. موشها همهجا هستند؛ در مزرعه، در کارخانهی آرد، در نانوایی و در…
فقط یک آرزو دارم
وقتی پروانهماهی را دید، با شادی فریاد کشید: «پروانهماهی! ببین چه پولکهای درخشانی دارم!»
این همه سیب به کی رسید؟
کانگورو به کیسهی روی شکمش نگاه کرد. الان بچه نداشت و میتوانست استفادهی دیگری از کیسهاش بکند.
یعنی چند سیب در…
کلاه سفید
انگار یکی، جفت پاهایش را گذاشت روی حلقم و نفسم را برید. انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم. چشمم به صفحۀ گوشی خشک…
خاتم ۱: به ما نگاه کن
محمّد مانند خورشيدی درخشان از غار رفت و همه جا تاريك شد. با رفتنش قلبِ كوچكِ من هم همراه او رفت. ای كاش زودتر او را…
خاتم ۹: ماهی میان مه
پاکت را از روی میز برمیدارم و بازش میکنم. یک هفتهای میشود که رسیده؛ اما ای کاش حالاحالاها نمیرسید. دوباره…
خاتم ۹: هیزم های طلایی
ناگهان دیدم در آسمان سر و صدایی بلند شد. فرشتهها به سمت من نگاه میکردند. جبرئیل یکی از فرشتههای خدا، به خدا…
خاتم ۹: مؤذن
دستهایم میلرزید. سرم را با سنگینی به نردههای اسکله چسباندم. گریه امانم را ربود. قرار نبود اروند اینقدر بیرحم…
خاتم ۹: مثل خائف
حس میکردی تمام دنیا در دستانت است. حس میکردی خدا را داری. زمین و آسمان را، برگ و بار، باد و باران، قوس و قزح،…