پرش به محتوای اصلی
اخبار و تازه ها ۶ دقیقه مطالعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۱

مطالعه و مرور عاشورایی؛ روایت یاد یار و دیار برای نوجوانان؛ کنار قدم‌های جابر

جابر هر دو زانو می‌خماند و دو کف دست و صورت بر خاک می‌نهد. دل یک‌سویه می‌کند. بی‌اشک، مویه می‌کند. گاه کمر راست می‌کند و می‌نشیند و صورت می‌چرخاند و باز بر خاک می‌افتد.

به قلم

دفتر نشر فرهنگ اسلامی

جابر هر دو زانو می‌خماند و دو کف دست و صورت بر خاک می‌نهد. دل یک‌سویه می‌کند. بی‌اشک، مویه می‌کند. گاه کمر راست می‌کند و می‌نشیند و صورت می‌چرخاند و باز بر خاک می‌افتد.

 

به گزارش روابط عمومی دفتر نشر فرهنگ اسلامی: کتاب «یاد یار و دیار؛ تا کربلا همراه با جابربن‌عبدالله» نوشته حمید گروگان یکی از آثار کودک و نوجوان ادبیات عاشورایی است که توسط نوشین صفاخو تصویرگری شده و اولین نوبت چاپش سال ۱۳۹۲ توسط دفتر فرهنگ نشر اسلامی منتشر شد و سال ۹۶ هم به چاپ پنجم رسید.

داستان این‌کتاب مصور درباره زیارت اربعین است که برای اولین‌بار توسط جابر بن عبدالله انصاری انجام شد. جابر یار رسول خدا (ص) و فردی است که عمر طولانی پیدا کرد تا امام پنجم شیعیان را ملاقات کند. او موفق نشد در کربلا حضور پیدا کرده و همراه امام حسین (ع) به شهادت برسد. اما تبدیل به اولین زایری شد که در اربعین شهدای عاشورا خود را به کربلا رساند و با رسیدن به حضور امام سجاد (ع)، این‌شهیدان را زیارت کرد.

کتابی که حمید گروگان درباره جابر و زیارت اربعین نوشته، دربرگیرنده روایت خاطرات تلخ و شیرین زمان حیات پیامبر (ص)، حضرت زهرا (س)، امام علی (ع)، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) است.

عنوان کتاب نیز ناظر بر این ابیات حافظ شیرازی است: «به یاد یار و دریار آنچنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر براندازم / من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب / مُهَیمنا به رفیقان خود رسان بازم»

 

در ادامه ۳ برش از این‌کتاب را می‌خوانیم:

***

عطیه می‌ایستد و غلام دست بر شانه جابر می‌نهد:

– اینک این فرات و اینک این آب!

جابر است و یک دشت آه. جابر است و یک کوه، غصه جانکاه.

جابر هر دو زانو می‌خماند و دو کف دست و صورت بر خاک می‌نهد. دل یک‌سویه می‌کند. بی‌اشک، مویه می‌کند. گاه کمر راست می‌کند و می‌نشیند و صورت می‌چرخاند و باز بر خاک می‌افتد.

عطیه به تحیّر است و غلام به تحسر. عطیه در کنار جابر می‌نشیند و شانه‌های نحیف او را به لطف می‌نوازد:

– … تا قبر حسین (ع) راهی نمانده است!

جابر، به خویش می‌آید و آرام برمی‌خیزد. به دستی، دست عطیه و به دستی، دست غلام را می‌گیرد و رو به سوی فرات می‌گرداند:

– … به آن سو ببر مرا عطیه!

– چه در سر داری جابر؟

– می‌خواهم به زیارت حبیبم حسین (ع) بروم!

– ولی قبر حسین (ع) نه از آن سوست!

جابر، سر تکان می‌دهد. باز به سوی فرات، چهره می‌گرداند و بغض می‌کند و لب ور می‌چیند:

– … می‌خواهم قبل از آنکه زایر آن خاک باشم، تن به آب بزنم، غسل زیارت کنم و پاک باشم!

عطیه اطاعت می‌کند. دست در دست جابر، تا نزدیکی شریعه‌ای پیش می‌رود و چند گام مانده به نیزار، می‌ایستد و خورجین جابر را بر زمین می‌گذارد:

– این تو و این فرات!

***

القصه، آن روز بوی خوشی که فضای حجره‌ای ام سلمه را پر کرده بود، روح و جانت را نواخت. رسول خدا، مثل همیشه برخاست و به استقبالت آمد. سلامت را پاسخ داد و دستت را گرفت و بویید و بوسید! پدر عبا بر دوش انداخته بود و چهره‌اش در میان گیسوان سیاه فروهشته از دو سو، چنان ماه تمام شب بدر، می‌درخشید.

پدر، نشست و تو را در کنار خود، جا داد. محو جمالت شد و حال پرسید و جواب شنید. از عرقی که بر پیشانی بلندش نشسته بود، به خدا پناه بردی و چشم به زیر انداختی و به ادب، سکوت کردی تا پدر، لب باز کند و سخن آغاز کند.

رسول خدا (ص)، سراغ علی (ع) را گرفت و از حال حسن (ع) و حسین (ع) جویا شد. این پرسش، حال و هوای دیگری داشت. مثل همیشه نبود که فقط حالشان را بپرسد و از سلامتی‌شان مطمین شود و دعایشان بگوید. می‌خواست ببیندشان! به درخواست پدر، رفتی و پس از چندی با علی (ع) و پسرانت برگشتی. همه اجازه خواستید و نیم حلقه، رو به روی رسول خدا (ص) نشستید.

راستی که چه مجلسی شد! چه منور شد کاشانه! یک شمع بود و دو گل و دو پروانه!

جز ام سلمه که در گوشه‌ای به نماز بود و در قنوت راز و نیاز، کس دیگری نبود، الا خدا و شمس نبوت و شما چهار قمر!

پس از چندی، پیامبر، آرام و مهربان، عبایش را از دو طرف باز کرد و آن را بر سرتان کشید و به دست راست به بالا اشاره کرد و فرمود: «اللهم هولا اهل بیتی و خاصتی. اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. خدایا اینان اهل بیت و خواص منند، خدایا هرگونه پلیدی را از آنان دور کن آن‌گونه که باید؛ و پاکشان گردان آن‌گونه که شاید.»

***

سه روز از اربعین گذشته است. صبح روز آخر است، وقت خداحافظی جابر است. اهل بیت را یک‌یک وداع می‌گوید و آنگاه که سر بر سینه و شانه سجاد (ع) می‌نهد، بوی بهشت به مشامش می‌رسد و مست می‌شود. مدهوشی را می‌ماند که از دم عیسی (ع) جان می‌گیرد و هست می‌شود.

– بدرود یابن رسول‌الله!

– بدرود جابر! برو خدا یارت… دست حق نگهدارت!

جابر، که محزون برمی‌گردد و آرام، گام پشت گام می‌نهد، صدای عطیه و غلامش را می‌شنود که می‌گریند و امام را بدرود می‌گویند.

حریر خاطره‌ای شیرین، دل و جان جابر را همچنان نوازش می‌دهد که روزی رسول خدا (ص) به او مژده داده بود که فرزندی از نسل حسین مرا خواهی دید. و جابر با خود می‌اندیشد: «از نسل حسین (ع)، همین علی‌بن‌الحسین (ع) باقی مانده است! کاش همه‌جا را می‌کاویدم و فرزندش را می‌یافتم. کاش سراغش را از امام می‌گرفتم و می‌گفتم: کو آن فرزند روشن ضمیرت؟ کجاست آن بدر منیرت؟»

عطیه می‌پرسد: «در چه حالی زایر؟»

غلام می‌پرسد: «در چه فکری، مولای من، جابر؟»

جابر می‌گوید: «در این فکرم که باز، کی به کربلا می آیم؟ نمی‌دانم باز، کی سر بر این آستان می‌سایم؟ نمی‌دانم کی محمدبن‌علی (ع) را می‌یابم؟»

و رو به عطیه می‌گوید: «گمان ندارم بعد از این سفر، بار دیگر در کوفه، تو را ببینم. و اما ای عطیه! خاندان محمد (ص) را دوست بدار که سزاوار دوستی‌اند، و با دشمنان‌شان دشمن باش که سزاوار دشمنی‌اند…»

جابر، لحظه‌ای می‌ایستد؛ آهی می‌کشد و زیر لب می‌گوید: «چند روزی در کوفه می‌مانم و بعد، راهی مدینه می‌شوم. دلم گواهی می‌دهد دیدارم با محمدبن‌علی (ع) در مدینه است.»

خورشید، تازه از مشرق نینوا، سر برآورده و با نگاه خمارش، همه دشت را می‌کاود.

رو سوی مدینه، کاروان حضرت سجاد (ع) است با جمعی از دختران و زنان سیاهپوش؛ و رو به کوفه، جابر است که همراه عطیه و غلام، آرام راه می‌سپرند و جز صدای پایشان بر رمل و ریگ بیابان صدایی نیست.

کتاب «یاد یار و دیار» نوشته حمید گروگان در ۶۴ صفحه به قیمت ۱۵ هزار تومان از سوی دفتر نشر و فرهنگ اسلامی منتشر شده است.

نویسنده‌ی مطلب

دفتر نشر فرهنگ اسلامی

مطالب دیگر

این مطلب برایتان چطور بود؟

واکنش شما به تحریریه کمک می‌کند مطالب بهتری انتخاب کند.

گفت‌وگو ۰ دیدگاه

برای نوشتن دیدگاه وارد حساب خود شوید.

ورود / ثبت‌نام

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین نفری باشید که نظر می‌دهد.

مطلب بعدی · اخبار و تازه ها

مراسم افتتاحیه دوازدهمین جشنواره خاتم برگزار شد

آیین افتتاحیه دوازدهمین دوره جشنواره خاتم، روز سه‌شنبه ۲۸ مهرماه ۱۴۰۵، در فروشگاه کتاب زیتون تهران برگزار شد. در این مراسم، حمید…

ادامه‌ی خواندن · ۸ دقیقه

بیشتر بخوانید

همه‌ی مطالب