کودک و نوجوان مین و لاک پشت فتاحی مهناز 3 خرداد, 1405 0 عموسنگی میگوید: «همینجا بمان. نزدیکتر نرو.» به روبهرو خیره شده و ترسیده. چشمانش از تعجب و ترس گرد شده است.…
کودک و نوجوان همسایه بداخلاق امیریان داوود 3 خرداد, 1405 0 زنهای مسن و جوان در محلّه فقط دربارهی آمدن پیامبر صحبت میکردند. حتی بچهها هم به شور و تکاپو افتاده بودند.…
کودک و نوجوان پیامبر و سنگ فتاحی مهناز 3 خرداد, 1405 0 کاش این مردم دست از اختلاف و دشمنی بردارند. قرار بوده من باعث مهربانی و اتّحاد میان این مردم باشم. ولی حالا همه با…
کودک و نوجوان من واکسن نمی زنم! میرکیایی مهدی 12 مهر, 1404 0 نفر اول گفت: «یک درخواست از شرکت تهیه نان داریم. موشها همهجا هستند؛ در مزرعه، در کارخانهی آرد، در نانوایی و در…
کودک و نوجوان فقط یک آرزو دارم میرکیایی مهدی 18 خرداد, 1404 0 وقتی پروانهماهی را دید، با شادی فریاد کشید: «پروانهماهی! ببین چه پولکهای درخشانی دارم!»
کودک و نوجوان این همه سیب به کی رسید؟ میرکیایی مهدی 18 خرداد, 1404 0 کانگورو به کیسهی روی شکمش نگاه کرد. الان بچه نداشت و میتوانست استفادهی دیگری از کیسهاش بکند. یعنی چند سیب در…
کودک و نوجوان نخ بادبادک خلیلی سپیده 19 اسفند, 1403 0 بادبادک میخواست از دست باد فرار کند، امّا نمیتوانست. راضی بود کلاغها گوشوارههایش را ببرند، ولی تنش سالم بماند.