سرِ شش روز، چهار طاقۀ مخمل سبز، شدند دستمالهایی نیممتر در نیممتر. قیطان طلاییِ دورشان، «یا محمّد»ی که…
سرِ شش روز، چهار طاقۀ مخمل سبز، شدند دستمالهایی نیممتر در نیممتر. قیطان طلاییِ دورشان، «یا محمّد»ی که…
سرِ شش روز، چهار طاقۀ مخمل سبز، شدند دستمالهایی نیممتر در نیممتر. قیطان طلاییِ دورشان، «یا محمّد»ی که وسط هر کدام گلدوزی شده بود و بوی گلابی که ازشان بلند میشد، از آدم، صلوات میگرفت. آب وضو از دست و صورت ناهید چکه میکرد. دلش نمیآمد بیطهارت، دستش به اسم پیغمبر بخورد. قوری چینیاش را کج کرد. سرخی پررنگی کمرباریک استکان را پر کرد و بخار پیچ خورد و بالا رفت. به زورِ چایی، پلکهایش را بالا نگه داشته بود. تا صبح روی دفتر دولا شده و حدیث و آیه نوشته بود روی کاغذها.
نویسنده: سیمین پورمحمود و جمعی از نویسندگان
شابک: ۹۷۸۹۶۴۴۷۶۷۶۲۳