ناشر آثار معارف اسلامی و علوم دینی

کلاه سفید

انگار یکی، جفت پاهایش را گذاشت روی حلقم و نفسم را برید. انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم. چشمم به صفحۀ گوشی خشک…

خاتم ۹: مؤذن

دست‌هایم می‌لرزید. سرم را با سنگینی به نرده‌های اسکله چسباندم. گریه امانم را ربود. قرار نبود اروند این‌قدر بی‌رحم…

نخ بادبادک

بادبادک می‌خواست از دست باد فرار کند، امّا نمی‌توانست. راضی بود کلاغ‌ها گوشواره‌هایش را ببرند، ولی تنش سالم بماند.