پیرزن وسایل زیادی نداشت. کمی لباس کهنه بود و لحاف و تشک. بقیه وسایلش آنقدر کهنه و زنگزده و داغون بودند که ارزش جابهجایی نداشتند. امیر برای کمک به خانه او رفت. جعبهای فلزی روی تاقچه بود…
پیرزن وسایل زیادی نداشت. کمی لباس کهنه بود و لحاف و تشک. بقیه وسایلش آنقدر کهنه و زنگزده و داغون بودند که ارزش جابهجایی نداشتند. امیر برای کمک به خانه او رفت. جعبهای فلزی روی تاقچه بود…
پیرزن وسایل زیادی نداشت. کمی لباس کهنه بود و لحاف و تشک. بقیه وسایلش آنقدر کهنه و زنگزده و داغون بودند که ارزش جابهجایی نداشتند. امیر برای کمک به خانه او رفت. جعبهای فلزی روی تاقچه بود؛ جعبهای زنگزده و کجوکوله. امیر گفت: «اینم بندازم دور؟» پیرزن نگاهی به دست امیر انداخت و گفت: «نه نه. اون توش هدیههای پیامبره.» امیر با تعجب حرف پیرزن را تکرار کرد: «هدیههای پیامبر!؟» پیرزن گفت: «بیارش تا نشونت بدم.»
نویسندگان: فاطمه دانشور جلیل و جمعی از نویسندگان
شابک: ۹۷۸۹۶۴۴۷۶۷۶۱۶